خبرگزاری مهر مذهبی کد خبر : ۳۰۸۲۴۳۶
تاریخ انتشار : ۱۰ آذر ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۱۷
اصل جدایی دین ازسیاست، الزامات نظری وعملی خاصی دارد. ازجمله باوربه ناظرنبودن آموزه های دین برموضوعات ومسائل سیاست است.علمای اسلامی دردوران مشروطه علی رغم خواست منورالفکران چنین جوازی ندادند.

به گزارش خبرگزاری مهر، یادداشت زیر با عنوان «آنگاه که خدا را به سکوت فرا می خوانند» نوشته حجت الاسلام داود مهدوی زادگان عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی است که در آن به بحث جدایی دین از سیاست پرداخته است؛

اصل جدایی دین از سیاست، الزامات نظری و عملی خاصی دارد. از جمله باور به ناظر نبودن آموزه های دین بر موضوعات و مسائل سیاست است. شاید این باور در همین اندازه فی الجمله و سربسته، تأمل برانگیز نباشد ولی وقتی از اجمال خارج شود؛ معلوم نیست که تا چه اندازه می توان بر این باور پا برجا بود. در تفصیل مطلب به دو معنای حداقلی و حداکثری می رسیم.

معنای اول

رأی سکوت؛ دین نسبت به هر آنچه که دیگران درباره موضوعات و مسایل سیاسی نظر می دهند یا عمل می کنند، ساکت است. دین هیچ یک از فلسفه ها یا نظریه ها  و اندیشه ورزی های سیاسی را  نه تأیید می کند و نه نفی می کند. سکوت دین در حوزه سیاست یعنی عدم نظر. در نتیجه خیلی عبث است که بخواهیم نظر دین درباره موضوعات و مسایل سیاسی را جویا شویم، زیرا دین در این باره نظر ندارد یا اگر نظری داشته باشد برای ما نامعلوم است، چون به سکوت گذرانده است.

معنای دوم

رأی به عدم؛ دین درباره سیاست و مسائل آن سکوت نکرده است بلکه در این باره رأی و نظر دارد و آن عبارت از رأی به عدم دخالت است. دین یا همان خدا ( صاحب دین ) صراحت دارد که در امر سیاست وارد نمی شود و هر آن چه که در این حوزه اتفاق می افتد هیچ ربطی به او ندارد تا لازم باشد در آن دخالت کند، البته باورمندان به این معنا برای توجیه آن دلایلی هم ذکر می کنند.

مانند این دلیل که سیاست حوزه فعل اهریمن است و خدا در سرزمین اهریمنی پا نمی گذارد و یا این که کار خدا منحصراً تکوین ( ولایت تکوینی ) است و ساحت تشریع ( ولایت تشریعی ) را به انسان واگذار کرده است و یا این که سیاست امر بشری و غیر قدسی است ولی دین امر قدسی است و لذا به لحاظ ماهوی دین و سیاست از هم جدا است و یا خداوند عقل را در انسان به ودیعه گذاشت تا خود امر سیاست را سامان دهد. به هر روی برخی با این گونه دلایل عقلی نما، باور جدایی دین از سیاست را به معنای تصریح دین به عدم دخالت در سیاست یا عدم نظر در امر سیاست معنا کرده اند.

بهتر است برای روشن تر شدن مسأله، این دو معنا را در فهم یکی از آیات قرآن کریم به کار بندیم. دومین آیه شریفه سوره صف، خطاب به مومنین است که چرا چیزی می گویید که به آن عمل نمی کنید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ». آیا این خطاب قرآنی ناظر بر عمل مومنین در حوزه سیاست است. آیا می توان با استناد به این آیه شریفه حاکمان، کارگزاران و فعالان سیاسی را از سخن بدون عمل، نهی کرد، یعنی به آنان بگوییم خداوند شما را از این که در امر سیاست چیزی بگویید ولی به آن عمل نکنید؛ نهی کرده است.

بر اساس دو معنای یاد شده، پاسخ منفی است. مطابق معنای اول، این آیه شریفه نسبت به حوزه سیاست سکوت کرده است. اگر حاکم و کارگزار سیاسی عملی بر خلاف گفته هایش انجام داد نمی توان او را با استناد به این آیه شریفه سرزنش کرد، زیرا این آیه شریفه نسبت به آن عمل ساکت است. اما بنابر معنای دوم ساکت نیست بلکه هیچ نظری ندارد و نباید این آیه شریفه را در کار سیاست وارد کرد. قلمرو آیه شریفه محدود به اموری غیر سیاست است. به عبارت دیگر، قرآن کریم در حوزه سیاست حامل هیچ پیام معناداری نیست.

گمان می کنم با این توضیح کاملاً روشن است که کدام معنا باور حداقلی جدایی دین از سیاست را بازگو می کند و کدام معنا باور حداکثری را روایت می کند. مسلم اندیشه سکولار که مفروض بنیادیش جدایی دین از سیاست است، تمنای تفسیر این باور در معنای حداکثری آن را دارد، زیرا سکوت همچون آتشفشان خاموش می ماند. هر لحظه ممکن است دین ساکت، زبان باز کند و بر خلاف باور جدایی دین از سیاست سخن بگوید. آن وقت، عالم سکولار زیر خاکستر گدازه های به هوا پرتاب شده آتشفشان دین خاموش می شود. پس مناسب آن است که برای این باور از دین تاییدیه گرفت. طبیعی است که در هر دینی که موفق به دریافت چنین تاییدیه شده باشند، معنای حداکثری (رأی به عدم) بر حوزه سیاست حکمفرما شده است و هر جا که موفق به این کار نشوند، به ناچار برهمان معنای حداقلی ( سکوت ) بسنده می کنند.

ظاهراً اندیشه سکولار توانسته باور جدایی دین از سیاست را به وجه حداکثری آن در ادبیات دینی مسیحیت نهادینه کند. گزاره «کار قیصر را به قیصر و کار مسیح را به مسیح بسپار»، گزاره سکوت خدای نصرانی نیست بلکه اعلام عدم دخالت دین در سیاست است، اما تاکنون چنین سرانجامی، لا اقل در حوزه فکر شیعی، به وقوع نیافتاده است. منور الفکران اولیه (پیشا مشروطه) مانند آخوندزاده، طالبوف و ملکم خان نهادینه سازی معنای حداکثری را خیلی سهل و ساده تصور می کردند.

ملکم خان که فکر می کرد این کار به دست مراجع دین شدنی است ولی آنها خیلی زود، در بحبوحه نهضت مشروطه متوجه شدند که هرگز نخواهند توانست امضای تأیید باور جدایی دین از سیاست را از مراجع دین أخذ کنند، بلکه منورالفکران در همان اثنای کار مشروطه متوجه شدند فرجام کار عکس آن چیزی شد که دنبال آن بودند؛ یعنی تایید دخالت دین در سیاست، آن هم توسط مجلس شورای ملی.

تصویب متمم قانون اساسی نتیجه مجاهدت شیخ شهید حاجی فضل الله نوری(ره) بود. آنگاه که منورالفکران متوجه خبط بزرگ خود شدند، اول به سراغ شیخ فضل الله رفتند و دارش زدند. حمایت از عاملان به توپ بستن مجلس بهانه ای بیش برای این مجازات نبود و الا چرا برای محمد علی‌شاه قاجار، بعد عزل مقرری ماهانه تصویب کردند. بعد آن سراغ خود مشروطه رفتند.

با این نهضت نه فقط نمی توان مهر تایید معنای حداکثری را بلکه مهر سکوت را هم نمی توان از علمای دین گرفت. از این رو از راه قوه قهریه وارد کار شدند و بساط مشروطه خواهی را با روی کار آمدن رضا خان جمع کردند و قانون متمم هم به فراموشی سپرده شد، اما وقوع انقلاب اسلامی (بهمن ۵۷) سرسختی و توانایی رقیب در ناکام گذاشتن تمنای عرفی سازی، جریان سکولار را به دشواری راه آگاه کرده است. اکنون این جریان به پذیرش معنای حداقلی راضی شده است، لذا اغلب تلاشها در جهت فراخوانی خدای اسلام به سکوت بسیج شده است. به طوری که مأموریت روشنفکری دینی در همین چارچوب معنا پیدا می کند.

منبع این خبر (خبرگزاری مهر) است و جستجوگر خبر سایت تیتر نو در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد خبر (3082436) را همراه با ذکر منبع و موضوع به شماره 3000123095 پیامک بفرمایید.